تبليغاتX
غزلستان



 

سلام...

چند تا سپید بسیار کوتاه٬ تازگی توی برجک سرودم...

کار من سرایش سپید نیست اما دوست دارم قشنگ نقدشون کنید.

بیرحمانه و دلسوزانه.

شما نسبت به غزل ٬که بی نهایت به من لطف داشته و دارید.

اما چون اینها از نخستین کارهای من اند٬ برام مهمه که بدونم مقبول میفته یا نه...

 

۱-

هر تار موی تو

سر نخی است

که به بیگناهی من ختم میشود

 

۲-

همیشه از جمله های "خبری" بدش می آمد

زنی

که مادر چهار شهید بود

 

۳-

آبی هم اگر به کربلا آوردیم

برای این بود

که از شما دست بشوییم

 

۴-

نگاهت را از رویم بردار

دستم خط می خورد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط حسین ز |



 

"ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت"

حافظ

 

 

سالی که با رواج نگاه تو سر نشد

سودش هر آنچه بود بغیر از ضرر نشد

آنقدر آب رفته که با شستشوی اشک

از این که هست حوصله ای تنگتر نشد

از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها

افسوس از این میانه یکی کارگر نشد *

ده قرن از دوازده عید خدا گذشت

یک سیصد است و سیزده ای که بدر نشد

 

پ.ن

*وامی از حضرت حافظ

۱. ببخشید اگر دیر به دیر آپ میکنم. گرفتارم و سرباز.

۲. عید همه ی دوستان عزیزم مبارک٬ چه اونایی که از طریق پیامک باهاشون در ارتباطم٬ چه اونایی که حضوری در خدمتشونم و چه اونایی که از طریق وبلاگ افتخار دوستی باهاشون دارم.

انشالله که همگی سال خوب و خوشی رو در پیش داشته باشید.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 19:49 توسط حسین ز |



 

 

"اگر امشب بت من دست به ابرو ببرد

خبر مرگ مرا باد به هر سو ببرد"

 

خرابت میکند چشمان آبادی هر از گاهی

به آتش می کشاند شهر را بادی هر از گاهی

 

تو شیرین هزاران خسرو هم باشی دلم قرصست

که می افتد به یادت عشق فرهادی هر از گاهی

 

تو رستم باش و من سهراب٬ اما خوب میدانم

که می افتد به پای صید٬ صیادی هر از گاهی

 

تو با من سرگرانی و من از قهر تو غمگینم

ولی شادم به اینکه با کسی شادی هر از گاهی

 

تو دربند نگاهی نیستی٬ هرگز نمی فهمی

که قلیانهای دربند و فرحزادی هر از گاهی...

 

 

پ.ن

بیت آخر به پیشنهاد حامد عسکری تقریر شده٬ و من هیچ مسئولیتی در قبال این بیت قبول نمی کنم...!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 19:9 توسط حسین ز |



 

تقدیم به مادرم...

زنی که مَرد است...

"مادری دارم بهتر از برگ درخت..."

                       سهراب سپهری

 

نمی خواهم ببینم از کسی خواهش کنی مادر

به پیری گیسوان مشکی ات را مش کنی مادر

برای هر چروک روی پیشانی ت دل تنگم

نمی خواهم برایم باز آرایش کنی مادر

به اقیانوس آغوشت دلم را میزنم... شاید

مرا یک بار دیگر غرق آرامش کنی مادر

پرم را می کَنم امشب٬ مگر یک بار بالم را

برای خستگی های خودت بالش کنی مادر!

خودم هستم٬ عصای روزهای پیری ات باشم

نمی خواهم ببینم از کسی خواهش کنی مادر

 

پ.ن

دوستت دارم مادر

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:31 توسط حسین ز |



سلام به همه ی همراهان عزیزم.

میدونم میاید اینجا که غزل بخونید. خودم هم موافق پس نوشت و پیش نوشت و پا نوشت نیستم اما شاید داستان این غزل رو بدونید بد نباشه.

من چند شب پیش با دوست عزیزم حامد عسکری که وبلاگش تو پیوندهای من هست و میتونید سر بزنید و از سروده هاش لذت وافر ببرید پشت تلفن صحبت میکردم.

دیدم دمقه. واسش یه غزل گفتم و براش اسمس کردم.جواب اسمس من رو با یه جمله ی کوتاه داد...

" با قلب من پیرمرد بازی نکن!!!"

 دوستان لطف دارن به من و ازم خواستن که آپ کنم.

با این غزل آپ میکنم.

انشالا که لبخندی روی لبهاتون بشینه.

 

                                              "با نخل یا نگار به تاراج رفته است

عمر من و پدر سر این قد بلند ها"

                                     حامد عسکری

 

افزوده شد بر دردهایم لاغری ها هم

هر لحظه عاشق تر شدم٬ این آخری ها هم

از بس که با هر واژه از زیبایی ات گفتم

من را نمی فهمند این لهجه "دری" ها هم

از فارس تا تبریز خاطر خواه داری...آه

حتی شنیدم تازگی ها بندری ها هم...

از آن کمند تا کمر شاعر که تنها نه!

حتی کم آوردند دیگر روسری ها هم

تنها حسود سیب لبهای تو شیطان نیست

من از فرشته ها شنیدم که پری ها هم...

در وصف تو چیزی نباید گفت وقتی که

لب میگزند از شوق حامد عسکری ها هم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 16:21 توسط حسین ز |



 

"به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد"

"حافظ"

 

 

تا لب سرخ تو دارد تب حوایی را

آدمی نیست که نشناخته رسوایی را

 

یوسف مصر دلش شور تو را خواهد زد

تو اگر کوک کنی ساز زلیخایی را

 

باید از هرچه دوات است سیامشق کند

میرعماد آن خط ابروی چلیپایی را

 

با چه حالی به تماشا بنشینم امشب

این به هم ریخته گیسوی تماشایی را

 

تو اگر لطف کنی چند غزل بنشینی

مفتخر می کنی امشب من و تنهایی را

 

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:45 توسط حسین ز |



 

 

 

خاک با خون تو آغشته شده٬ گل شده است

آه٬ تفکیک تن از خاک چه مشکل شده است!

با چه ضربی زده اندت که تو تقسیم شدی؟

چه شده از تو همین یک ذره حاصل شده است

***

چقدر ریز شدی... آه! علی جان... پدرت٬

چند لحظه مگر از حال تو غافل شده است؟

 

تقدیم به دلهایی که امسال علی اکبری بود

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 23:11 توسط حسین ز |



چشمان تو -شراب به پیمانه ریخته-

عشق تو سکه ایست که هر جا نریخته

مو نیست اینکه شب همه شب شانه می کنی

روز سیاه ماست که بر شانه ریخته

آنقدر عاقل ام که بفهمم برای چه...

هر جا که رفتم این همه دیوانه ریخته

بانو٬ لب تو دام اگر نیست پس چرا؟

هر گوشه اش که می نگرم دانه ریخته

در خانه ام که روسری ات جا نمانده بود

حتما کمی ز عطر تو در خانه ریخته

در شهر هر کجا بروی گم نمی شوی

از بس که از لباس تو پروانه ریخته

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:2 توسط حسین ز |



 

قامتت مصداق قامت را کفایت میکند

ناله هایت تا قیامت را کفایت میکند

خواهرم٬ شبها کمی با دختران من بخند

غصه ی من روزهایت را کفایت میکند

خیمه ها امن است خواهر جان که پیشانی من

سنگ های این جماعت را کفایت میکند

گرچه در گودال سر را می بُرند و می برند

حنجر من بوسه هایت را کفایت میکند

لحظه ی پامال اسبان استراحت کن کمی

پیکر من چند ساعت را کفایت میکند

گوشوار از گوش طفلان در نیاور زینبم

جامه ی من جشن غارت را کفایت میکند

گرمی دست رقیه (س) با تمام کوچکیش

سوز شبهای اسارت را کفایت میکند

 

صلی الله علیک یا خد التریب...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:14 توسط حسین ز |




داری از قصد می زنی یک ریز

با سر انگشت خود به شیشه ی من

قطره قطره نمک بپاش امشب

روی زخم دل همیشه ی من


تو که در کوچه راه افتادی

همه جا غیر کربلا بودی!

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟


روز آخر که جنگ راه افتاد

سایه ی تشنگی به ماه افتاد

هر طرف یک سراب پیدا شد

چشمهامان به اشتباه افتاد


مهر زهرا مگر نبودی تو؟

تو که با مادر آشنا بودی

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟


مادری در کنار گهواره

لب گشود و نگفت هیچ از شیر

تو نباریدی و به جات آن روز

از کمانها گرفت بارش تیر


تو که حال رباب را دیدی

تو به درد دلش دوا بودی

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟


وقتی آن روز رفت سمت فرات

در دلش غصه های دنیا بود

تو اگر در میانمان بودی

شاید الآن عمویم اینجا بود


رحمت و عشق از تو می بارید

قبل تر ها چه باوفا بودی

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:8 توسط حسین ز |



من که سرگرم غمم، سر یه سرم نگذارید

داغ مانده است شما بر جگرم نگذارید؟؟

پای نگذاشته ام بر دمتان پس لطفا

مرد باشید و قدم روی پرم نگذارید

غصه لطفی است که یک عمر خدا کرده به من

خواهشا منت غم را به سرم نگذارید

درد دلهای شما گوش فراوان دارد!

آشغال -این همه جا- پشت درم نگذارید!

خبری بهتر از این نیست که تنها بشوم

موقع رفتنتان بی خبرم نگذارید


پ.ن: من بعد از سرودن این غزل تازه توسط دوستی مطلع شدم که آقای ناصر حامدی پیش از من و زیبا تر از من این وزن و قافیه را به غزل کشیده بود.

که با این مطلع آغاز می شود.


"دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید"

انشاءالله که سوء تفاهمی پیش نیاید.




+ آشفته بودم عطر مویش رو براهم کرد

آرامشم را ریخت بر هم تا نگاهم کرد

با خنده اش یا عشوه اش شهری به هم میریخت

با خود چه می پنداشت! هر دو کار با هم کرد؟

دیوانه کرده شهر را! طوری که شیطان گفت:

"یک آدم عاقل بیابم سجده خواهم کرد!"

شمشیر ابرو بست از رو‍، روسری برداشت

اسباب عاشق سر بریدن را فراهم کرد

یک دم فرو بردم از آن تریاک لبهایش...

این اعتیاد لعنتی عمری تباهم کرد...

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 11:9 توسط حسین ز |



 

روزها یک به یک رسید و گذشت

میوه ی کال من رسیده نشد

مانده بر بوته ی لبانی سرخ...

غنچه ی بوسه ای که چیده نشد

تو حواست به من نبود عزیز

یوسف آوردم و خریده نشد...

غصه ها را شبی هزاران بار

قصه ها کردم و شنیده نشد

چقدر دیده ها که اشک شد و...

چقدر اشک ها که دیده نشد!

پای دردی نمانده در این بین

که به این ماجرا کشیده نشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 18:39 توسط حسین ز |



 

 

تا با تو رو به رو بشوم رو گرفته ام

از هر کسی که جز تو به او خو گرفته ام

با هر نسیم سر به هوای تو می شوم

این پیچ و تاب را من از آن "مو" گرفته ام

هم پای کفتران تو هر روز صبح زود

در صحن ذکر یا علی، یا هو گرفته ام

هر سو کشانده است مرا موج روزگار

تا عاقبت کنار تو پهلو گرفته ام

گفتم مگر به دیدنتان مفتخر شوم

رفتم به زور و زر، بچه آهو گرفته ام

آیینه کاری حرمت بوده یا رضا

دیدی اگر به آینه ای خو گرفته ام...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:49 توسط حسین ز |



صبا که با خیال تو بیدار میشم طلوعمه

هر غزلی با اسم تو شروع بشه شروعمه

چیزی نگو بذار نگات آیندرو نشون بده

بذار یه بار دیگه چشات دل منو تکون بده

هر چی بخای بهم بگی تمومشونو از برم

سر به سرم نذار که از هوای تو پره سرم

من که دارم غزل غزل تو رو به دنیا می بازم

دیوارای اتاقمو میخام با اسمت بسازم

دستامو با جوهر خودکارام میخام کثیف کنم

دلم میخاد تو هر غزل اسم تو رو ردیف کنم

دلم نمیخاد که غمت توی دلم رسوب کنه

وقتشه خورشید سرم رو شونه هات غروب کنه

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:24 توسط حسین ز |



 

تو -شاه بیت غزلهای عاشقانه ی من-

برای شعر سرودن تویی بهانه ی من

گواه بودن ما با هم است٬ موهایی

که جا گذاشته ای تو به روی شانه ی من

تو ماهی و به تو هرگز نمی رسند عزیز

پرش پرش زحمات پلنگکانه ی من

«تو را صبا و مرا اشک دیده شد غماز»

وگرنه راه ندارد کسی به خانه ی من!

نگاه زود گذر را به کاغذ آوردن

شده است راز غزل های جاودانه ی من

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:0 توسط حسین ز |



 

همین که فکر کنم دوست داریم عشق است!

دوای درد شب بی قراریم عشق است

به شرط آن که مرا از سر تو وا نکند

به باد هر چقدر می سپاریم عشق است

منم هزاری بی گوشه ای که در کف توست

تو سرسری هم اگر می شماریم عشق است

کرشمه ی نمکین تو کار دستم داد...

بپاش عشوه بر این زخم کاری ام٬ عشق است

تو هیچ وقت به فکرم نبوده ای اما

همین که فکر کنم دوست داریم عشق است

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 19:49 توسط حسین ز |



 

سلام.

دوتا غزل این اواخر کار کرده بودم. چون با هم سرودنشون آغاز شد و بعد از ۴ ماه با اختلاف یک روز سرودنشون به پایان رسید با هم تو وبلاگ میذارمشون.

امیدوارم لذت ببرید.

استفاده از اشعار با قید نام شاعر آزاد است.

حسین.ز

 

هرچه زندانی مژگان بشوی جا دارد

یوسف چشم تو از بس که زلیخا دارد

ما که جای خودمان، موی پریشان غزل

حسرت موی پر از موج تو دریا دارد!

چشمهای تو مرتب به همم ریخته است

به همم ریخته و باز تماشا دارد

تا که لبخند زدی مرجع تقلید شدی

لبت انگار برای همه فتوی دارد!

لب ایوان که بیایی همگان می فهمند

ماه روی تو چرا این همه شیدا دارد

فقط از موی پریشان تو بر می آمد

طبع آشفته ی من را به غزل وادارد

 

 

نزدیکتر شو فاصله ها را بهم بزن

این شکوه ها و این گله ها را به هم بزن

دنیا همیشه جذر تو را از دلم گرفت

امشب بیا معادله ها را به هم بزن

این سکه های پست عزیزت نیکند

ای یوسفم٬ معامله ها را به هم بزن

موهای زیر روسریت را به هم بریز

سر رفته دیگ حوصله ها را به هم بزن

با یک کرشمه حال دلم را خراب کن

یکجا غرور زلزله ها را به هم بزن

حل المسائل است لبانت برای من

بانو به بوسه مسئله ها را به هم بزن



و در آخر یک رباعی قدیمی هم میگذارم...


 

ای لب رطبی که چشمهایت زیتون...

پرورده و ابرو خم و مو گندم گون

گفتی که چرا لب تورا می خواهم؟

فرموده علی (ع): "شیعتنا تمریّون"*

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* "شیعیان ما خرما خورند"

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 3:43 توسط حسین ز |




امام رضا علیه السلام فرمودند: هرکس مرا زیارت کند همدرجه ام در بهشت خواهد بود.



توی حرم هوای دلم جور دیگریست

دریای شور دیده ام، این شور دیگریست

این "مستی به هم زده نظم صفوف" را

انگار جام و باده و انگور دیگریست

نقاره میزنند و حرم محشری به پاست

این محشر به پا شده را صور دیگریست

موسای دل! به وادی "فاخلع" رسیده ای

اینطور واردش نشو! این طور دیگریست

از بس امیدها به ضریحش گره زدند

چشمم به فکر روزنه ی نور دیگریست

با هرکه هم جوار شدم جور من نبود

هرجا بجز حرم... حرمت جور دیگریست


صلی الله علیک یا امام الرئوف...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مصراع سوم تضمینیست از غزل آفتاب شرقی، اثر محمد مهدی سیار

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 1:15 توسط حسین ز |



 

سلام دوستان...

دوست شاعری دارم...

خیلی هم بهش علاقه دارم...

گره افتاده تو زندگیش...

شبای قدر نزدیکه.

ازش یه شعر میذارم.

هرکی از شعرش لذت برد تو این شبای عزیز دعاش کنه...

یا حق.

"یه خودکار ساده ی بیک دویست تومن قیمتشه

یه لاک ساد ی غلط گیر هشتصد تومن

تو زندگی که هیچ

این روزا تو یه کاغذ سفید خشک و خالی هم اشتباه کنی

برات گرون تموم میشه ....."

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:40 توسط حسین ز |



 

سلام...

ببخشید اگه خیلی وقته شعر جدید نذاشتم.

بعضیها فکر میکنن شاعر دستگاهیه که شعر تولید می کنه٬ و خط تولید چیزی در حد ایران خودروه!

اما واقعیت چیز دیگس.

من بازم عذر می خوام که چنته ام خالیه.

و شرمنده ام از اونایی که بعضا هر روز به وبلاگ سر زدن که شاید شعری جدید ببینن.

برای همین غزل جدیدم رو به تموم اونایی تقدیم می کنم که منو دل گرم کردن به سرودن.

همونایی که از پیغامهاشون محبت می باره.

 

عروس باور من همسر خیال شده است!

و بال سست خیال اندکی وبال شده است

برای من که خطا بود دم به دام دهم

ببین چگونه دلم صید "خط و خال" شده است

خیال خام پلنگم رسیدن به تو و...

خیال ماه تو هرچیز جز وصال شده است

خلاف میل طبیعت به چرخش افتادم...

رسیده است به جایی دلم که کال شده است

 مرا به باور هجران رسانده چشمانت

به این یقین که تو را داشتن محال شده است

 تو نیستی و خیالت برای من کافیست...

و عشق تو همه ی سهمم از خیال شده است

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 10:50 توسط حسین ز |



 


the rhymes ive wrote for you all night
are starring back at me suprised
and i am wondering all by myself...
are they ever going to find a way,
to you...?

they have your name, they have your looks
theyre not in papers, not in books...
theyre in my heart
theyre all ive got...
theyre all i have to say to you...

i never had the chance to say...
that "i love you"...
you walked away...
i stood there waving you goodbye...
knowing that eventually the day will come...
for me to offer a day to you...

for all this time,for all these years,
ive struggled to hide my river of tears..
to find a way through out my fears...
to hold your hand, to hug you tight
to share the rhymes ive wrote all night
to wonder, not knowing where to go...
away, to you...

the flower has faded between my hands
ive searched for you through out the lands
i found you where i had never planed
youre in my sound,your in my song...
and ive been lookin for you so long...
and this is the only way....

to you...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 16:6 توسط حسین ز |



 

سر در گم و مست می شوم برگردی

پیمانه به دست می شوم برگردی

چل روز نه! یک روز اگر دور شوی...

گوساله پرست می شوم برگردی

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 9:42 توسط حسین ز |



بخند تا غزلی عاشقانه تر بنویسم

مرا به عشق بکش! شعر شعله ور بنویسم

تو میروی که مدام از نبودنت بسرایم

تو میروی که مدام از غم سفر بنویسم

بمان که حافظ موهای صاف قهوه ایت را

تورقی بزنم٬ صد هزار اثر بنویسم

همیشه خواسته بودم که از بلور تن تو

بهانه ای بتراشم٬ تو را مگر بنویسم

حکایت من و لبهای سرخ و چشم سیاهت

حکایتست مفصل! چه مختصر بنویسم؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 16:32 توسط حسین ز |



 

خاموش گشته شعله و پروانه سوختست

در شعله های عشق تو  مردانه سوختست

این آه ها ز سوز جگر آب می خورد

این بیت ها روایت یک جان سوختست

از بس که گرم فکر تو بودم شبانه روز

تا سر نهاده ام سر هر شانه سوختست!

از عشقت آنچنان شده ام دوستان که هیچ

حتی به حال من دل بیگانه سوختست

تو نقطه عطف عقل و جنونی که اینچنین

عمری به عشقت عاقل و دیوانه سوختست

...آرام از کنار مزارم عبور کن...

این گرد و خاک نیست...نه! پروانه سوختست

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 10:43 توسط حسین ز |



 

لشگر بدون بیرق و سقا نمی شود

دریای بی خروش که دریا نمی شود

اینقدر تشنه ای که بگو ید علی "عمو"؟

با آب که زبان علی وا نمی شود

خب فرض کن که مشک به خیمه رسانده ای

آن آب بی عمو که گوارا نمی شود!

از بس که قطعه قطعه به یغمات برده اند

سهم من از تو غیر تماشا نمی شود

جان برادر این همه سر در گمم نکن

بازوت دست کیست؟ که پیدا نمی شود

دشمن هر آنچه داشته خرج تو کرده است؟

یا تیر بیش از این به تنت جا نمی شود؟

این گونه ریز و موی شکافانه تا ابد

رازی شبیه جسم تو افشا نمی شود

فرقت -به جز به تیغ-به بابا نمی رود

زخمت-به جز به تیر- مداوا نمی شود

برخیز روی پات که طوفان به پا کنی

دریای بی خروش که در یا نمی شود

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 9:3 توسط حسین ز |




 فال حافظ - قالب وبلاگ